بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

فرشته مهربون من

دخمل شیرینم

قربون ایستادن  و حفظ تعادلت بشم من     شیمکت چرا معلومه مامی؟ ای بابا هر جا میرم دنبالم میااااااای ؟   خیلی خوشحالم که تو رو دارم عسیسم   ...
24 مرداد 1391

اولین ماکارونی

فدات بشم واسه اولین بار ماکارونی بهت دادم و  کلی استقبال کردی  اولش برات ریختم تو بشقابت که با لبخند همه رو چپ میکردی منم سینی میز غذا رو برات شستم و ریختمشون رو میز      اولش با دست شروع کردی به خوردن و منم اون وسطا با چنگال بهت میدادم   بعد چنگال رو از من گرفتی ولی نمیتونستی ماکارونی شکار کنی پس با دست میزدیم به چنگال و شما مستقیم میزاشتی تو دهن مبارکت    نوووووووووووش جونت عسلم   ...
21 مرداد 1391

دوستی با چمن

سلام عزیز دلم  یه روز جمعه رفتیم پارک تا شما تو هوای روشن چمن ها رو ببینی و بتونی باهاشون رابطه برقرار کنی و دوست بشی    اولش که اصلا دلت نمیخواست چمن به پاهات بخوره وفقط رو زیر انداز مینشستی و با دست نازشون میکردی و هرزگاهی هم چند تاییشون رو میکندی    تا اینکه بردیمت وسط چمن و دور از زیر انداز و شما نم نمک با چمنها دوست شدی و حاضر شدی افتخار بدی و روشون بشینی هههههه فدات بشم من که شیر رو با دوستای جدیدت تقسیم میکنی   ...
21 مرداد 1391

دخملک تمیزم

مامانی عاشق وقتیم که از حموم میایم و با موهای شونه کرده  و مماخ براق و لپهای گلی  و بوی شامپوی  بی بی کوکولت مثل یه عروسک من رو نگاه میکنی  منم حسابی میچلونمت و موهات دوباره بهم میریزه و دوباره شونشون میکنم و ایندفعه سعی میکنم خودم رو کنترل کنم و تو با خیال راحت میری بازی د وستت  دارم طلای من ...
21 مرداد 1391

حباب بازی

بارانم خییییلی حباب بازی رو دوست داری    یک ذوقی میکنی که قند تو دلم اب میشه    قربون خودت و خنده های با نمکت   ...
18 مرداد 1391

تاتی تاتی

فرشته نازم تاتی تاتی کردنت مبارک  خییییلی خوشحالم انگار که دارم خواب میبینم یه خواب خییییلی خوشمزه و شیرین دخملک کوچولوی من راه میره رو پاهای فسقلیش وااای که چقدر دیدن این صحنه برام قشنگه خودتم خیییلی خوشت اومده با اینکه بعد چند قدم میوفتی ولی زودی دوباره بلند میشی و دست از سعی و تلاش بر نمیداری      اکثر مواقع با کمک دستات بلند میشی ولی بعضی وقتا بدون گذاشتن دستات رو زمین فقط با کمک زانوهات بلند میشی که خیییییلی باحاله وقتی با دستای باز سعی میکنی تعادلت رو حفط کنی ....  وقتی نزدیکه بیوفتی ولی نیم خیز میشی و خودت رو سر پا نگه میداری .....وقتی هر جور شده خودت رو بهم میرسونی و میپری تو...
2 مرداد 1391

دنیای این روزای ما

سلام به فرشته خوب و پاکم این روزها که خییلی خوب و شیرین هستند متاسفانه به طرز وحشتناکی به سرعت دارن میگذرن  بعضی وقتا غصه میخورم و حس میکنم دلم واسه تک تک این لحظه ها تنگ میشه ولی دوباره سعی میکنم از دست ندمشون تا جااااییکه میشه ازشون لذت ببریم  قربونت برم تعجب نکن مامانی  بزرگ میشی به این غصه خوردنهای مامانی و حسهای جور و واجورم عادت میکنی     عسیسم این روزها خیلی کارها رو ارادی انجام میدی  که من میخوام بچلونمت اول از همه اینکه با کمک دو تا دست کوچولوت بلند میشی و تلو تلو خوران چند قدم راه میری و هرزگاهی واسه خودت دست میزنی که عاشق این صحنه هستم و از دیدنش اشکم در میاد عاشق اینم که...
2 مرداد 1391

یه عکس یادگاری از یه روز خوب

مامانی امروز کلی با هم عروسک بازی کردیم و با صدای بلند خندیدیم   خیلی لحظات خوبی رو گذروندیم  من برات فیل و زرافه رو مینداختم توی تخت و تو محکم مینداختیش رو سر من و کلی میخندیدیم من خرس کوچولو رو از لای نرده های تخت میاوردم تا مثلا پات رو بخوره و تو با پا میزدیش و فرار میکردی   من با زرافه برات نقش یه زرافه که خیلی گشنش هست رو بازی میکردم و مثلا تورو میخواست بخوره و تو هم قهقهه میزدی وفرار میکردی  عروسکها رو با هم لالا کردیم و تشنشون بود بهشون اب دادیم خلاصه 45 دقیقه مشغول بودیم حسابی     بعضی وقتا چشمهام رو میبستم و صدای خنده هات رو میشنیدم که تو خونه ساکتمون میپیچه   دلم میخوا...
1 مرداد 1391